زاویه

زاویه

جهان از زاویــــه ی چشمــ تــو
بر من معنا شــــــد "حـــــــــــ سین"
.
مــــن تـــــو ام
هیـــــــچ و همـــــــه!
.
.
.

پربیننده ترین مطالب

سفر شیرین

پنجشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۱۷ ب.ظ

راهیِ نور


دوشنبه 21/ اسفند/ 1396

ساعت 07:04 دقیقه صبح

به محل حرکت رسیدم. برای اولین بار تنها به سفر میرفتم و هنوز باور نداشتم.

با تعدادی خانوم و اقای باصفا تو سن و سال مختلف سوار اتوبوس شدیم و کم کم همه اومدن. چقدر خوشحال بودم و با حال خوب منتظر حرکت بودم.

ترجیح میدادم اغلب تنها باشم. فکر های زیادی دارم برای طول مسیر.

بعد از اردوی دانشگاه سال آخر دیگه سفر تنهایی نرفته بودم، این تنها و مستقل بودن رو دوست دارم.

ساعت 07:43 دقیقه حرکت کردیم.

از عوارضی قم رد شدیم. هوا صاف و آفتابی و دلنشین

از کنار مغازه های بین راهی که رد میشیم حس میکنم چیزی توجه مو جلب نمیکنه. حس میکنم هیچ چیز مهمی به جز مقصد وجود نداره

همیشه میگم نصف سفر مسیرشه اما تو این سفر فقط مقصد مهمه.

ساعت 12:43 دقیقه به بروجرد رسیدیم. از پنجره دشت های فرخ دیده میشه، یکی از منظره های مورد علاقه م. چشم نواز و وبخشنده

الان ساعت 15: جاده خرم اباد، برای ماشین مشکل پیش اومد و ایستادیم. اینجا پر از زمین های سبزی کاری شده است. هوای خوب و لطیف اجازه نمیده به هیچ چیزی فکر کنم. دلم رو فقط همین لحظه خوشحال میکنه.

چشمهام داره سنگین میشه.

ساعت 8 شب به خوابگاه دوکوهه رسیدیم.

بعد از شام دوصف طولانی از جلوی حسینیه با پای پیاده حرکت کردیم به سمت حسینیه گردان تخریب

جایی که جوونهای 12-19 ساله تخریبچی هر شب بهش پناه میبردن و مناجات میکردن. نه فقط داخل حسینیه، تو قبر هاشون میخوابیدن و دعا میکردن آرزو و علاقه به دنیا جلوشونو نگیره. وقتی اینو شنیدم مغزم سوت کشید.

به چهره های 12 ساله شون فکرمیکردم. به قد و هیکل یه 19 ساله. توی حسینیه که نشستیم حس میکردم هنوز اونجا هستن و دارن نگاهمون میکنن ... نه داشتن با ما گریه میکردن، برای ما...

اون شب حتی خاک هم قشنگ بود اما نه به اندازه آسمون. یکبار که سرمو بالا گرفتم از هیجان ایستادم و فقط نگاه کردم.

ستاره ها به قدری واضح و نزدیک بودن که انگار با هر قدم بهشون نزدیکتر میشدم. دلم میخواست بدوام تا دستم بهشون برسه.

تمام صورت های فلکی رو میشد به وضوح دید.اونجا دلم میخواست سر به هوا راه برم. چرا انقدر آسمون دوکوهه نزدیک بود!

موقع برگشت به قدری خوابم میومد که فکر میکنم تمام راه رو تو خواب رفتم.

حس غربت و دلتنگی تمام وقت با منه، از فرط گریه چشمام میسوزه.

حدود 1 شب به خوابگاه رسدیم. خواب خواب ...

ساعت 10 صبح به جنوب فکه رسیدیم.بعد از زیارت دو شهید گمنام به سمت فکه حرکت میکنیم.

شنیده بودم هرسال لزوما به فکه نمیرن، هرکسی نمیتونه اونجا بره و ... هنوز باور نکردم که میریم فکه!

ساعت 12 ظهر به فکه رسیدیم.

وارد حسینیه ای شدیم که با نخل ها ساخته شده بود.منتظر روایتگر بودیم تا مراسم شروع بشه.

ساعت 3 بعد از ظهر هست. از فکه برمیگردیم. جایی که هنوز صدای شلیک های عملیات شنیده میشه.

هوا گرم و آفتابی بود. تمام راه فکر میکردم تو شبهای عملیات اون پنج روز چی گذشته به رزمنده ها.

ساعت 3:15 دقیقه ظهر رسیدیم کانال کمیل. جای عجیبی بود شهدای کانال کمیل از نظر من شاید فرازمینی بودن.

پنج روز محاصره، زخم و درد و خون و شلیک... بدون  آب و غذا...

شهید ابراهیم هادی مثل یه فرشته براشون پرستار بوده. یه مرد واقعی که هنوز توی اون کانال مونده و نخواسته بره

پیدا نشده نخواسته پیدا بشه! فکر اینکه هنوز اونجا حضور داشته باشه برام خیلی عجیب بود!

فضای دوست داشتنی کانال رو با همه گرما و داغ بودنش  نمیخاستم ترک کنم.


ساعت 8:45 دقیقه شب. داخل یک مسجد تو محوطه شهدای هویزه اسکان داریم. همه کنار همدیگه...

همونجا میخوابیم. خواب... خواب... به حدی بهش نیاز داشتم دلم میخواست یک هفته بخوابم و خواب فکه رو ببینم.

هیچکس نباشه و تنها تو سکوت هواشو نفس بکشم. آسمان دوکوهه هیچوقت از یادم نمیره.

هوا همه جا صاف و بی آلایش هست. شب ها خنک و روزها گرم. گرمای دلچسب...

تمام طول روز داخل اتوبوس در حال حرکت بودیم، حتی وقتی مینشستم هم داشتم تکون میخوردم!


چهارشنبه 23/اسفند

ساعت 7:45 دقیقه از خوابگاه حرکت میکنیم. حالم خوبه خیلی خوشحالم.

به سمت طلائیه میریم. گنبد طلایی رنگ یادمان... فضای پاک و گرم طلائیه. جای یه دوربین تو دستام خالی بود.

ساعت به وقت ایران 12:45 دقیقه- به وقت عراق 12:15 دقیقه به سمت یادمان شهدای عملیات رمضان حرکت میکنیم.

هوا گرم هست و مقداری سخت اما باد خنکی که میاد آرامش خاصی میده و راه رو هموار میکنه.

کنار رود فضای پاک و آرامبخشی بود. طول رودخونه رو که طی میکردیم به عملیات ها، به شهدایی که تو اون غلتیده بودن

به فداکاری ها و تن هایی که اونجا جا موندن فکر میکردم. و میدیدم ما با آرامش کنار آب قدم میزنیم.

حس شرمندگی و غرور همزمان به دلم چنگ میزد.

عجیبه که زیاد خسته نیستم! کم میخوابم، کم میخورم...اما مثل تهران اذیت نمیشم.

نمیخوام این سفر تموم بشه.


ساعت14:20 دقیقه بعد از ظهر

به سمت شلمچه حرکت میکنیم. ساعت 4 عصر به خرمشهر رسیدیم. به نهر خیّن.. متاسفانه زمان کمی اونجا بودیم.

فضای شلمچه عالی بود. برای همه دعا کردم ... همه حتی... مطمئن هستم همه شون مستجاب میشه.

به سمت اردوگاه شهید باکری حرکت میکنیم.


پنجشنبه 24/اسفند

ساعت 8 صبح از اردوگاه شهید شهبازی خارج شدیم.

خادم های خرمشهر انگار مهربونتر بودن و مهمان نوازتر! هرچند من توی این سفر از هیچکس نامهربونی ندیدم.

چقدرر اینجا همه چی خوبه!مهربونی آدمها بی حد و اندازس.خداروشکر صدهزاربار...

اروند رو دیدم، فضاش رو نفس کشیدم. حسش هنوز با من هست. 

از محل ربوده شدن شهید مهندس تندگویان بازدید کردیم.

فکرمیکنم بعد از ناهار به شوش برسیم. امشب اهواز ساکن میشیم.


ساعت8 شب به معراج شهدای اهواز رسیدیم.قرار بود صبح به اینجا بیایم اما متاسفانه برنامه عوض شد

و من باز نتونستم دوستم رو ببینم! 6سال دوستی داریم و هیچوقت همو ندیدیم. :(

امشب خیلی دلم گرفت.

از کنار کارون و پل کابلی اهواز رد شدیم. پلی که بارها عکسش رو دیده بودم.


جمعه 25/اسفند/96

ساعت 7 صبح از اردوگاه شهید مسعودیان به سمت شوش دانیال نبی حرکت کردیم.

شهری 4هزار ساله و باستانی.

ساعت9 صبح به مقبره دانیال نبی رسیدیم. مقبره ای که شبیه ش رو ندیده بودم. یه بنای مخروطی شکل با راتفاع متوسط

که سطحی پلکانی داره.روی سطحش پرنده ها میتونستن بشینن.

حیاط حرم کوچیک بود با یک حوض آبی گرد در مرکزش.

از شوش سریع حرکت کردیم برای برگشت.

دلم نمیخواست برگردم اما خوب تموم شد.


سفر دلنشین من امیدوارم تکرار بشی.


___________________________
عکسها:

کانال کمیــــل کانال کمیــــل کانال کمیــــل
شلمــــچه شلمــــچه شلمــــچه
طلائیــــــــــــــه طلائیــــــــــــــه طلائیــــــــــــــه
نهـــر خیّـــــن نهـــر خیّـــــن
مـــــــن


(میدونم اصلا انشای خوبی نداره نوشته م، فقط نوشتم که یادم نره.)


انقد پست سفرنامه مو نذاشتم تا روز فتح خرمشهر شد :)

چقد من خفنم امروز یهو تونستم پست بذارم! :))

نظرات  (۵)

قبول باشد.

عکس ها بسیار عالی و در حد حرفه ای بودند. 
وفقک الله.
پاسخ:
سلامت باشید
خیلی ممنون نظر لطف شماست!
۳۱ تیر ۹۷ ، ۰۹:۵۱ مــ. مشرقی
اولین عکس از نهر خیّن رو دوستان گفتن انگارر اروند هست.. من هم دقیق یادم نیست 
اگر اشتباهه بهم بگید دیگه ببخشید :))
ــــــــــــــــــــــــــ
یه پست دیگه جدید هم دارم لطفا ببینید :)
۰۸ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۰۷ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
بله 
مادرجریان بودیم کمی تاقسمتی 
پاسخ:
:))
آخی چقدر دلم هوای مناطق رو کرده😢
پاسخ:
ان شاء الله بزودی برید بازم.
۰۳ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۰ صحبتِ جانانه
خوشا به سعادت ات
پاسخ:
تشکر

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی